گنج

شمارهٔ ۳۴

۱۵ بیت
داد ضیا به عالمی پرده ز رخ کشادنشپنجه آفتاب شد دست برو نهادنش
برد ز جای خود مرا جلوه کنان ستادنشبست زبان شکوه ام لب به سخن کشادنش
عذر عتاب گفتن و وعده وصل دادنش
بر سر دست غمزه اش داده ز ابروان کمانتیر ستمگری زند بر دل زار خستگان
نرگس او بلای دل عشوه او بلای جانهست جهان جهان فریب از پی قتل عاشقان
آمدن و گذشتن و گشتن و ایستادنش
پیش نهال قد او سرو روان رود ز جافاخته زیر بال خود سر کشد از سر حیا
جلوه کنان قدم نهد جانب باغ هر صباناز دماند از زمین عشوه نشاند از هوا
طرز خرام کردن و پا به زمین نهادنش
قامت همچو سرو او گشت به غیر جلوه گردر ره او چو نقش پا خاک همی کنم به سر
سوی من آن نگار را کس نشدست راهبرجذب محبتم کشد نیست بهانه دگر
این همه تند گشتن و در پی من فتادنش
شد ز جفای آسمان قامت ماه در کمینچشم کشاده سیدا گردش چرخ را بوبین
کار فلک به بیدلان هست مدام جور و کینوحشی اگر چنین بود طور زمانه بعد از این
وای بر آنکه باید از مادر دهر زادنش