گنج

شمارهٔ ۳۱ در تضمین از اشعار صائب

۲۱ بیت
چو غنچه تا به تبسم کشاده‌ای لب‌هابرند نام تو مردم به جای یارب‌ها
ندا کنند به کوی تو زاهدان شب‌هازهی به غمزه جانسوز برق مذهب‌ها
به خنده نمکین نوبهار مشرب‌ها
شبی که روی خود ای ماه من عیان کردیالف به سینه گردون ز کهکشان کردی
هلال را ز شفق شاخ ارغوان کردیبه یک کرشمه که در کار آسمان کردی
هنوز می‌پرد از شوق چشم کوکب‌ها
خزان رسید و ز باغ اهل عیش و غم رفتندوداع کرده چمن را به یک قلم رفتند
نسیم و نکهت گل از قفای هم رفتندسبک روان به نهانخانه عدم رفتند
بر آستانه چو نعلین مانده قالب‌ها
چو شمع بود ز سودای او دلم در تبرسید بر سر بالینم آن نگار امشب
چو غنچه هست کنون این سخن مرا بر لبگذشتم از سر مطلب تمام شد مطلب
نقاب چهره مقصود بود مطلب‌ها
چو گردباد کنم سیر دشت و هامون رازنم به خاک دل غوطه خورده در خون را
دهم به زلف و خط یار جان محزون رااز آن به تیرگی شب خوشم که مجنون را
سیاه خیمه لیلی بود دل شب‌ها
ستاره ها به فلک گرچه شکر و شیرندبرای ریختن خون خلق شمشیرند
همیشه در پی ما اوفتاده چون تیرندنه روز ثابت سیاره ترک ما گیرند
نه شب به خواب روند این گزنده عقرب‌ها
چو سیدا به همه کرده پیروی صایبنهاده بعد غزل رو به مثنوی صایب
شده به اهل سخن یار معنوی صایبفتاده تا به ره طرز مولوی صایب
سپند شعله فکرش شدست کوکب‌ها