گنج

شمارهٔ ۳۲

۱۵ بیت
تا به می خوردن به گلشن آن گل رعنا نشستغنچه از خون جگر لبریز در مینا نشست
قمری از خود دست شست و عندلیب از پا نشستسرو من روزی که با شمشاد و گل یکجا نشست
یک سر و گردن به خوبی از همه بالا نشست
از سر کوی که آن مه با قد دلجو گذشتاز لب بام فلک غوغای های و هو گذشت
شور و محشر شد عیان هر جانب آن بدخو گذشترسته خیز انگیخت از چین جبین هر سو گذشت
نوبهار آمیخت با خاک زمین هر جا نشست
داشتم در کنج عزلت مدتی چشم پرآبرقص می رفتم به روی آب مانند حباب
با من بی کس شبی از آسمان آمد خطابرسم و آئین غریبی یاد گیر از آفتاب
صبحدم تنها برآمد شام غم تنها نشست
ای نگاهت دلربایان جهان را دلرباستقامت رعنای تو بالا بلندان را بلاست
چون تو آشوب زمان و آفت دوران کجاستتا ز جا برخاستی سر فتنه ای بر پای خاست
تا نشستی در دل من آتشی از پا نشست
ای خطت باشد به چشم سیدا فصل ربیعقامتت باشد به محشر خاکساران را شفیع
می کنی از یک نگاه گرم شیران را مطیعآهوی چشم تو را برگرد سر گردد بدیع
کو به زیر تیغ بیداد تو بی پروا نشست