گنج

شمارهٔ ۳۰

۲۱ بیت
ای گل امروز تو هم‌بزم حریفان شده‌ایشعله جان من بی‌سر و سامان شده‌ای
دست بر دست سبو کرده خرامان شده‌ایشوخ و میخواره و شبگرد و غزل‌خوان شده‌ای
چشم بد دور که سرفتنه دوران شده‌ای
ای که در کلبه‌ام از دور چو مه می‌تابیگاه در خرمن من آتش و گاهی آبی
با وجودی که چو نرگس همه دم در خوابیهرچه در خاطر هرکس گذرد می‌یابی
خوش ادایاب ادافهم و سخندان شده‌ای
رخ خود را مه تابنده نمی‌دانستیبه خود این مرتبه زیبنده نمی‌دانستی
همچو گل حرف پراکنده نمی‌دانستیتا پریروز شکرخنده نمی‌دانستی
این زمان صاحب چندین شکرستان شده‌ای
غنچه باغ زلیخای ملامت‌زده استبوی پیراهن گل گرگ فلاکت‌زده است
مصر در پیش رخت گلشن آفت‌زده استیوسف از قافله حسن تو غارت‌زده است
به دعای که چنین صاحب سامان شده‌ای
هیچ حرفی ز کتابی نشنیدی هرگزناز تعلیم معلم نکشیدی هرگز
گلی از عکس رخ خویش نچیدی هرگزتو که از شرم در آیینه ندیدی هرگز
به اشارت که این طور شفاخوان شده‌ای
داشتی پیشتر ای شوخ به من قهر و ستیزنرگست عربده‌جو بود و دو لب شورانگیز
این زمان با من دل‌خسته شدی شکرریزاز ادای سخن و از نگه عذرآمیز
می‌توان یافت که از کرده پشیمان شده‌ای
سیدا کرده تماشای بتان را صایبآرزو برده چو تو موی میان را صایب
عمرها در طلبت گشته جهان را صایبچون فدای تو نسازد دل و جان را صایب
که همان نوع که می‌خواست همان سان شده‌ای