گنج

شمارهٔ ۲۷

۲۱ بیت
یوسف من پیرهن چاک از زلیخای کیئیهمچو خورشید فلک سرگرم سودای کیئی
بی خود از رخسار ماه عالم آرای کیئیای جهانی محور رویت محو سیمای کیئی
ای تماشاگاه عالم در تماشای کیئی
در گلستان سرو و قمری در تمنای تواندنرگس و بادام محو چشم شهلای تواند
روز و شب خورشید و مه هنگامه آرای تواندشمع و گل چون بلبل و پروانه شیدای تواند
ای بهار زندگی آخر تو شیدای کیئی
سنبل از آشفتگان حلقه گیسوی تستلاله از خونین دلان چهره نیکوی تست
هرکه را بینم مقید با سجود در کوی تستعالمی را روی دل بر قبله ابروی تست
تو چنین حیران ابروی دلارای کیئی
بسته ای از گفتگو تا آن دو لعل آبدارمی روم از جای با اندک نسیمی چون شرار
چیست این بی تابیت امروز ای آتش عذارچون دل عاشق نداری یک نفس جایی قرار
سر به صحرا ده پی زلف چلیپای کیئی
در میان خلق تا افتاده غوغای بهشتبر سر هر کس چو کاکل هست سودای بهشت
از چه رو نبود تو را در دل تمنای بهشتچشم می پوشی ز گلگشت تماشای بهشت
کمین جلوه سرو دلارای کیئی
کرده یی فرش خزان رخت بهار خویش راداده یی از کف عنان اختیار خویش را
گر به جنت افگنی در حشر کار خویش رانشکنی از چشمه کوثر غمار خویش را
از خمار آلودگان جام صهبای کیئی
رفته یی چون سیدا از فکر گیسویی ز هوشسنبل آسا می کشی بار پریشانی به دوش
حلقه کاکل تو را پیوسته می گوید به گوشنیست غمازی طریق عاشقان پرده پوش
ورنه صایب خوب می داند که شیدای کیئی