شمارهٔ ۲۸
ز خون بیگناهان قد شمشیرت دو تا باشدشهیدان تو را در سینه چون گل چاکها باشد
به خاک کشتگان تا روز محشر این ندا باشدگریبان چاکی عشاق از ذوق فنا باشد
الف در سینه گندم ز شوق آسیا باشد
نمی گردی مرا ای اشک جنت یک نفس همدمکه بر احوال زار خویشتن سازی مرا محرم
بود چون مهر تابان این سخن مشهور در عالمبه اندک روی گرمی پشت بر گل می نهد شبنم
چرا در آشنایی اینقدر کس بی وفا باشد
ز اسباب جهان وارستگی چون سایه پیدا کنتن خود را به راه خلق چون نقش کف پا کن
بپوش از هستی خود چشم سیر ملک بالا کنقدم در چشم خاکی نه سرافرازی تماشا کن
به این تل چون برایی آسمان در زیر پا باشد
تعجب نیست از فرهاد کوه بیستون کندنندارد تاب تیر ناله عاشق دل آهن
شبی می گفت زلفش از سر بازی به گوش منبه آهی می توان افلاک را زیر و زبر کردن
در آن کشور که چاک سینه محراب دعا باشد
شبی چون سیدا رفتم به سیر بوستان صایببه هر جانب نهادم روی چون آب روان صایب
شنیدم این نوا را از زبان قمریان صایبتوانی سبز شد در حلقه آزادگان صایب
تو را چون سرو اگر در چار موسم یک قبا باشد!