شمارهٔ ۲۶
اشک حسرت تا کی ای گل در کنارم می کنیاز خدای خود نمی ترسی و زارم می کنی
گوش بر قول رقیب بدشعارم می کنیاز برای خاطر اغیار خوارم می کنی
من چه کردم کین چنین بی اعتبارم می کنی
بس که دارد آتش شوق تو جانم بی قرارشمع سان دارم دل سوزان و چشم اشکبار
می خورم خون جگر چون گل ز دست روزگارگر بدانی حال من گریان شوی بی اختیار
ای که منع از گریه بی اختیارم می کنی
خان و مان بر باد دادم بر سر سودای توتوتیا کردم به چشم خویش خاک پای تو
گوش نه یک یک بیان سازم من از غمهای توروزگاری آنچه با من کرد استغنای تو
گر بگویم گریه ها بر روزگارم می کنی
شب که در پیمانه می می ریختم از بهر زیستبی لب لعلت صراحی وار چشمم خون گریست
باعث نارفتن کویت نمی پرسی که چیستگر نمی آیم به سوی بزمت از شرمندگیست
زانکه هر دم پیش مردم شرمسارم می کنی
سیدا خون می خورم عمریست از بزم وصالناتوان گردیده است اعضای من همچون هلال
مدتی بگذشت معلومم نشد ای نونهالگفته یی تدبیر کارت می کنم وحشی منال
رفت کار از دست و کی تدبیر کارم می کنی