گنج

شمارهٔ ۱۷

۱۵ بیت
تا لب لعل تو را شد آشنایی با شرابآتش بی طاقتی سر بر زد از جان کباب
گرچه از من کنی پنهان تو ای در خوشابقصه می خوردن و شبهای گشت ماهتاب
همنشینان تو می گویند پیش از آفتاب
تا شنیدم باده می نوشیدی به غیری ای حبیبرفت چون سیماب از جان من آرام شکیب
می پرست من شنو امروز حرف این غریبباده را بر خاک ریزی به که بر جام رقیب
کس به او می می دهد حیف از تو و حیف از شراب
بود امشب با دهانت گیر و دار نقل بزممی شود ظاهر ز بادامت خمار نقل بزم
گرچه چون مینا نبودم در کنار نقل بزمآگهم از طرح مجلس در شمار نقل بزم
گر نسازم یک به یک خاطر نشانت بی حساب
از غمت ای آتشین خو مانده ام در تاب و تبکرده ام چون غنچه گل مهر خاموشی به لب
از تو می گویند مردم حرفهای بوالعجبمجلسی داری و ساغر می کشی تا نیم شب
روز پنداری نمی بینم چشم نیمخواب
ای پسر تا زنده باشی سیدا دارد جدلتا مبادا دامنت گردد ز دستی در خلل
زین سخنها خاطرت هرگز نگردد در گسلوحشی دیوانه ام در راستگوئی ها مثل
خواه راه از من بگردان خواه روی از من بتاب