شمارهٔ ۱۶
مرا در انتظارت خانه دل روشن است امشبپی نظاره چشمم منتظر بر روزن است امشب
چو شمعم رشته های اشک دامن دامنست امشببیا کز دوریت مژگان به چشمم سوزن است امشب
نفس در سینه ام چون خار در پیراهن است امشب
شدم چون مهر و مه عمری به گرد مرکز عالمندیدم جز گیاه صبر داغ عشق را مرهم
مرا گویند تا اهلان نخواهی زیستن زین غمعجب دارم که پیوند حیاتم نگسلد از هم
که پیچ و تاب زلفش در رگ جان من است امشب
مرا آن به که خون خود به خاک کوی او ریزمغباری گردم و در دامن زلفش درآویزم
به فکر آستانش هر نفس از جای برخیزمچه سازم در سلامتخانه تسلیم نگریزم
مرا یکدانه و برق بلا صد خرمن است امشب
به یادش همچو گل آغوش واکرده گریبانمبسان حلقه گرداب شد از گریه دامانم
چو شمعم بس که افتادست آتش بر رگ جانمز جوش اشک می لرزد چو اهل حشر مژگانم
قیامت در مصیبت خانه چشم من است امشب
نگاری را که بود از عکس رویش خان مان روشننمی دادی به دست خار همچون برگ گل دامن
شنو ای سیدا امروز حال روزگار منهمان دستی که صایب داشت با او دوش در گردن
ز هجران با غم روی زمین در گردن است امشب