شمارهٔ ۱۸
ای مه من خانه زین جلوه گاه خود مکنعالمی را روز محشر دادخواه خود مکن
آتش غیرت به جان بیگناه خود مکنسرمه را هم محرم چشم سیاه خود مکن
تا توانی آشنایی با نگاه خود مکن
سرو با آن سرفرازی قامتت را چاکر استباغ با این رنگ و بو حسن تو را انشاگر است
گرچه گل در نازکی مشهور در بحر و بر استخاطرم شرم و حیا از برگ گل نازکتر است
شاخ گل را زینت طرف کلاه خود مکن
تا به کی با ما نمی سازی ز استغنا نگاهپایمال مور گردد آخر این روی چو ماه
تا تو یک دم چشم بر هم می زنی چون دود آهلشکر غارتگر خط می رسد از گرد راه
تکیه بر جمعیت زلف سپاه خود مکن
جلوه قد تو گر از ناز دامن بر زندباغبان از گلستان از سرو قمری دل کند
غمزه ات در بزم خوبان مست خود را افگندرنگ بر رخساره عصمت میان را بشکند
دست بازی با سر زلف سیاه خود مکن
تا شدم چون سیدا در حلقه زلفت اسیرجز دعای جان تو چیزی ندارم در ضمیر
در میان دلبران خواهی که باشی بی نظیرپند صایب را تو در گوش غرور حسن گیر
بیش ازاین آزار جان نیکخواه خود مکن