گنج

شمارهٔ ۹۸

۱۶ بیت
شمعم و هرگز نمی سازد کسی روشن مرامی زند پروانه هر شب تا سحر دامن مرا
عندلیب بی پرم وز ناله کردن مانده امباغبان عمریست بیرون کرد از گلشن مرا
روشنایی دارم از کلک سیه بختم امیدداغم از گردون چراغی داده یی روغن مرا
می کند در بر قبای پاره ام کار زرهنیست دیگر منتی از رشته و سوزن مرا
دامن امیدواری سفره ام کردست پهنآسمان امروز گردیدست پرویزن مرا
در چمن گاهی که از بهر تماشا رو نهممی زند سیلی ز هر جانب گل سوسن مرا
گر روم پیش رفوگر می برم شرمندگیهمچو گل از دوش افتادست پیراهن مرا
بس که در بالا نشینان نیست چشم امتیازرخنه دیوار باشد بهتر از روزن مرا
همچو مرغ بیضه از عریان تنی آسوده اممنت چاک گریبان نیست بر گردن مرا
خانه بر دوشم کلاهی دارم از سرگشتگیگردبادم خاکساری هاست پیراهن مرا
نفس سرکش را کشیدم از تهی دستی به دامآخر این تدبیر غالب کرد بر دشمن مرا
منزل حاتم ز پیران مدتی کردم سئوالآسمان بر کف عصایی داد از آهن مرا
خانه من بس لبریز است از دود چراغنیست شبها خواب همچون دیده روزن مرا
کرده ام از فاقه بسیار سرد و پیرهنرستمی باید برآرد زین چه بیژن مرا
در چمن شبها ندارم راحت از دست نسیمغنچه خسبم دشمن جانست پیراهن مرا
سیدا از خانه نتوانم قدم بیرون نهادکرده چون پرگار دوران پای در دامن مرا