گنج

شمارهٔ ۹۹

۱۰ بیت
پیرم و بار گران بر کف عصا باشد مراافتم از پا گر به پهلو متکا باشد مرا
رحم می آید به سرگردانیم پروانه راخانه روشن از چراغ آسیا باشد مرا
از زبان خامه ام بیرون نمی آید صدادر گلستان عندلیب بینوا باشد مرا
می زند پهلو کلاه من به تاج خسرویساغر جم کاسه دست گدا باشد مرا
می زند چون سبزه بیگانه بر من دست ردبا وجود آنکه گلچین آشنا باشد مرا
نیست همچون غنچه ام دلتنگی با مشت زرهمچو برگ تاک دایم دست وا باشد مرا
دارم از فکر سخن پیوسته رو بر آسماندر گلستان سینه چون گل بر هوا باشد مرا
شعله را نبود به جز بال سمندر قدردانشمعم و در دیده پروانه جا باشد مرا
چشم پیران را تماشای چمن زیبنده استبید مجنونم نظر بر پشت پا باشد مرا
سیدا چون غافلان در بند هستی مانده امبر کمر زنجیر از بند قبا باشد مرا