شمارهٔ ۹۶
گردبادم دامن صحرا وطن باشد مراخانه بر دوشی کلاه و پیرهن باشد مرا
یوسف امید من عمریست افتاده به چاهمی کشم از چاه و مویی گر رسن باشد مرا
قسمت من نیست از دریا به جز یک قطره آبچون صدف با آنکه دندان و دهن باشد مرا
بلبلان رفتند از صحن گلستان خانه خیزبینوایم همنشین زاغ و زغن باشد مرا
می شود احوال من روشن و کلک تیره بختاین چراغ کشته شمع انجمن باشد مرا
زاد راه خانه بر دوشان به منزل می دهندروزیی آماده بیرون از وطن باشد مرا
غنچه تصویرم و از من شکفتن رفته استروزگاری شد که سر در پیرهن باشد مرا
خامه ام را نیست در تحریر حاجت با دواتهمچو نافرمان زبان بی دهن باشد مرا
روزگاری شد خموشی پیشه خود کرده امصورت دیوارها یار سخن باشد مرا
نیستم ایمن ز دست نفس شیطان ساعتیدر دو جانب دشمن بی راهزن باشد مرا
تا به روی صفحه کردم زلف مشکینش رقمکوچه مسطر بیابان ختن باشد مرا
در به رویم باغبان از بی تمیزی بسته استعندلیبم خانه بیرون از چمن باشد مرا
می برد ای سیدا حسرت به کلکم جوی شیرهمزبان از بس که آن شیر دهن باشد مرا