گنج

شمارهٔ ۹۵

۱۲ بیت
مزرع خشکم نظر بر آسمان باشد مرامی پرد چشمم امید از کهکشان باشد مرا
تر نگردد خامه ام انگشت از ابر بهارکاغذ تحریر از برگ خزان باشد مرا
پرتو خورشید بر دوشم گرانی می کندبس که همچون سایه چشم ناتوان باشد مرا
می شود از قاقه ام پروانه تار عنکبوتگر شبی همراه شمعی میهمان باشد مرا
سرو را قمری کند در زیر بال خود نهاندر چمن همره چو آن سرو روان باشد مرا
می کنم سرگشتگی بیهوده همچون آسیامی رسد روزی ز گردون تا دهان باشد مرا
جانب هنگامه ای پروانه تکلیفم مکنهمچو شمع کشته جا در آستان باشد مرا
در بیابانی که من سرگشتگان را رهبرمگردبادش دود آه کاروان باشد مرا
چشم انجم باشد از شب زنده داران با خبردر کنار بام چندین پاسبان باشد مرا
ای که می سازی شکایت در قفا اندیشه کنهمچو نافرمان ز سر تا پا زبان باشد مرا
از لبم بیرون نمی آید صدا از تشنگیکاسه آبی که دارم سرمه دان باشد مرا
سیدا از کلک خود هرگز ندیدم بهره ییدر کمان پیوسته تیر بی نشان باشد مرا