شمارهٔ ۹۳
نرگس و بادام بی او چشم بد باشد مراگر نهم عینک به پیش دیده سد باشد مرا
می کنم با نیک و بد چون آئینه یکسان سلوکساده لوحم سینه صاف از حسد باشد مرا
هر کجا افتاده یی بینم به سر جا می دهمخار این صحرا گل روی سبد باشد مرا
بهر روزی مرغ روحم انتظاری می کشدخانه صیاد بی پروا جسد باشد مرا
هر کجا پا می گذارم نفس شیطان همره استکاروان این بیابان دیو و دد باشد مرا
دشمن عاجز ز کلک من شکایت می کندخانه میل چشم ارباب حسد باشد مرا
چین پیشانی منعم پرده قفل دل استحلقه زنجیر بر در دست رد باشد مرا
بی سرانجامان ز یأجوج حوادث ایمنندچون زره در بر لباس پاره سد باشد مرا
پیر صیادم بود دامم ز تار عنکبوتدر چنین بی قوتی مویی مدد باشد مرا
سایه بان چون کلک صورتگر بود موی سرمخانه بر دوشم کلاهی از نمد باشد مرا
رهروان کعبه را نبود به رهبر احتیاجهر سر خاری درین وادی بلد باشد مرا
سیر باغ خویش بر فردا منه ای باغبانوعده دادن از کریمان دست رد باشد مرا
سر خطی از لوح پیشانی به دستم داده اندکی غم روزی خورم تا این سند باشد مرا
نامه اعمال پست و رو سیه خواهد شدنبس که در خاطر گناه بی عدد باشد مرا
در جوار مردم آزاده بسیار است فیضآرزوی سایه سرو قد باشد مرا
روبراه خانه حق سیدا خواهم نهادگر ز روح پاک پیغمبر مدد باشد مرا