گنج

شمارهٔ ۹۲

۱۴ بیت
غنچه دارم در بغل گر مشت زر باشد مراهمچو گل در انجمن ها جا به سر باشد مرا
سینه خود کرده ام ماننده آئینه صافنیک و بد از دوربینی در نظر باشد مرا
همچو بوی گل عنان من به دست دیگر استمی روم از باغ بیرون کی خبر باشد مرا
از زمین تا آسمان یک قد مژگان بیش نیستهمچو شبنم روز و شب گر چشم تر باشد مرا
خواب راحت بسته از پهلوی من رخت سفرهمچو صورت تکیه بر دیوار و در باشد مرا
بی سرانجامی ز دست تیغ رهزن ایمن استخانه بر دوشی به پیش رو سپر باشد مرا
انتظاری ای صدف تا چند بهر قطره ییسنگ می گردد اگر آب گهر باشد مرا
خواب چون پروانه می گردد به گرد دیده امبس که سنگ آسیا در زیر سر باشد مرا
جانب دارالشفا تا کی نهم پا ای حکیمآرزوی صندل بی دردسر باشد مرا
کشتی دریانشینان را ندانم حال چیستدر کنار بحرم و چندین خطر باشد مرا
مزرع خشک آبروی خویش می جوید ز ابرحاصل کونین امید از چشم تر باشد مرا
از تهیدستی چو سرو باغ پایم در گل استرخت می بندم اگر زاد سفر باشد مرا
می کنم از خامه خود آرزوهای محالاز نهال خشک امید ثمر باشد مرا
سیدا هستم چو مژگان پاسبان چشم اوترکش پر تیر شب‌ها در کمر باشد مرا