شمارهٔ ۹۱
ای خرامت را ثناگو همچو قمری هوشهاسرو قدت را حصار عافیت آغوشها
سربلندان همچو سرو آواز سایل نشنوندکردهاند از طوق قمری حلقهها در گوشها
شهد اگر خواهی برو در خانه زنبور باشنیشها دارند در پی صاحبان نوشها
ای خوش آن روزی که بر دارند گردون را ز سرتا شود روشن چه باشد زیر این سرپوشها
ریختند ای سیدا بر دیگم آخر آب سردمدتی با اهل دولت کرده بودم جوشها