شمارهٔ ۹
غنچه خسبی باشد از سیر چمن آئین مابر سر ما بس بود شاخ گل بالین ما
پای خواب آلود ما در زیر دامن سرمه گشتکوه در فریاد شد چون کبک از تمکین ما
عکس ما آئینه ها را کرد باغ دلگشامی توان گلدسته بست از جبهه بی چین ما
متکای ما کف دست است و خصم ما هنوزسنگ بر سر می زند از حسرت بالین ما
از نوای نغز وا شد در بروی باغبانحلقه گوشی نشد افسانه رنگین ما
دست خود از بحر احسان کریمان بسته ایمچشمه آب حیات ما دل خونین ما
سیدا از بس که فکر ما بلند افتاده استپیش پای خود نبیند خصم کوته بین ما