شمارهٔ ۸۳
خانه بر دوشم پریشان کو وطن دارد مرابر جنون تکلیف چاک پیرهن دارد مرا
غنچه گل نیستم تا از نسیمی وا شومروزگار رفته سر در پیرهن دارد مرا
حلقه بزم است طوق بندگی بر گردنممن غلام آن که دور از انجمن دارد مرا
نیست جز زاغ و زغن در آشیان بلبلانباغبان بیهوده تکلیف چمن دارد مرا
همچو مرغ بیضه از پرواز کردن مانده امبی پر و بالی گرفتار وطن دارد مرا
سیر باغ آرزو کردن ندارد اعتباردیدن گل خار دیوار چمن دارد مرا
می دهد خضر حیات از عالم آبم هراساین بیابان گرد قصد ره زدن دارد مرا
گردباد از بی سرانجامی نمی گردد قرارتنگدستی های دوران بی وطن دارد مرا
سیدا در صحبت نادان شود دانا خموشخامه کوته زبان دور از سخن دارد مرا