گنج

شمارهٔ ۸۰

۱۷ بیت
زد بر زمین چو نقش قدم آسمان مراهموار کرد پست و بلند جهان مرا
از جنبش نسیم گل از جای می روماز بس که کرده موسم پیری خزان مرا
آبم بود ز اشک و چراغم زدود آهای وای بر کسی که شود میهمان مرا
درویشم و بهشت برین است کلبه امنتوان فریب داد به لبهای نان مرا
جایی چو گردباد اقامت نمی کنماز بس که هست خانه به ریگ روان مرا
تا کرده ام در انجمن روزگار جایمانند شمع آب شده استخوان مرا
پشتم خمید و شد به عصا دستم آشناکرد آسمان نشانه تیر و کمان مرا
از سعی ابر سبز نگردید ریشه امکاری نکرد تربیت باغبان مرا
از حیله های نفس توکل خلاص کرداز دست گرگ داد رهایی شبان مرا
من بلبل کباب گل روی آتشمدر شاخسار شعله بود آشیان مرا
دارند شیخ و شاب شکایت ز یکدگردیگر سری نماند به پیر و جوان مرا
چون غنچه گل است خموشی شعار منننهاده است مهر کسی بر دهان مرا
از جویبار اهل کردم دست شسته امتا داده اند آب ز تیغ زبان مرا
مانند سرو بید نه گل دارم و نه بربهر چه کاشتند درین بوستان مرا
سودای زلف کاکلش از تیره بختیمتکلیف می کنند به هندوستان مرا
همچون کمان ز جای نخیزم به روز خویشتیر دعا نگیرد اگر از میان مرا
دارم زبان خشک قناعت چو سیدابوی کباب خلق رساند زیان مرا