شمارهٔ ۷۹
ساقیا می ده که موج او برد از جا مراگردبادآسا به یک دور افگند از پا مرا
بی جنونی نیستم از سایه وحشت می کنمناله زنجیر می آید ز نقش پا مرا
تشنه ام همچون صدف یک قطره سیرابم کندنیستم گرداب سرگردان کند دریا مرا
از غم فردا به چشم اشکبارم نم نماندمی رود چون شمع آخر سر درین سودا مرا
یوسفم باشد کنار شهر آغوش پدرچون دهان گرگ باشد لاله صحرا مرا
دانه خال تو هر جا پهن سازد دام خویشبالها پیدا شود چون مور از اعضا مرا
خانه دل سیدا از غیر خالی کرده اممی دهد بهر تسلی وعده بر فردا مرا