شمارهٔ ۷۸
ز چشمم قمریان دارند تعلیم پریدنهاز شمشاد تو سرو بوستانها قد کشیدنها
به داغ لالهزارم میزنی آتش چه ظلم است اینبه پا بستن حنا و سرمه بر نرگس کشیدنها
تغافل، خانهزاد گوشه چشمان فتانتغلام حلقه در گوشت، سخنها ناشنیدنها
تردد کرده کرده عاقبت از خویشتن رفتمز پا چون نقش پا افتادم آخر از دویدنها
سرانگشت از ندامت چون سر مسواک میسازمبه یادم چون رسد گهواره و پستان مکیدنها
ز جانان میرسد ای سیدا امروز مکتوبیکبوتروار چشمم دارد انداز پریدنها