شمارهٔ ۸۱
غنچه خسبی ها در آغوش چمن دارد مراحفظ آب روی سر در پیرهن دارد مرا
چون سپند امروز بی آرامم از سودای هندیاد خاکسترنشینی بی وطن دارد مرا
می خورم از بهر یک مصراع چندین پیچ و تابموی آتش دیده سودای سخن دارد مرا
غنچه تصویر را از ناله آوردم به حرفبر لب انگشت تحیر آن دهن دارد مرا
تا شد او از بزم بیرون من شدم خلوت نشینیاد عمر رفته دور از انجمن دارد مرا
پشت خود بر بیستون چون نقش شیرین مانده امهمچو شیرین کاری خود کوهکن دارد مرا
سیدا بر کشته سیماب حسرت می خورمبس که بی آرام آن سیمین بدن دارد مرا