گنج

شمارهٔ ۶۲

۹ بیت
به گلشن چون برافروزد ز می رخسار چون گل راکند فواره خون غنچه منقار بلبل را
به گیسوی عبیرافشان اگر در گلستان آیدبه رگهای زمین پیوند سازد شاخ سنبل را
کند چون موم شمع صبر استغنای خوبان راسر تسلیم می ریزد دم تیغ تغافل را
ز کنج خانه دیگر پای در میخانه نگذارمبه دست آورده ام دامان مینای توکل را
نگه دارد خدا از سیل آفت خاکساران رانباشد هیچ نقص از جوش دریا سایه پل را
جهان یک کوچه باغ زخم شد از خنجر نازتنگاهت چند بندد بر کمر تیغ تغافل را
ز عکس سایه من کوه ماند بر زمین پهلوشکسته دستبوس پنجه ام دوش تحمل را
به راز خویش نتوان ساختن محرم دورویان رانگه دار از زبان شانه ای مشاطه کاکل را
تماشای چمن ای سیدا بی یار اگر باشدنگه در دیده میل آتشین داند رگ گل را