شمارهٔ ۶۳
غبار گرد بادم توتیای چشم اخترهاپریشان کرد صحرای جنونم مغز در سرها
ز خون تشنگان میخانه دشت کربلا باشدچو سرهای شهیدان خاک می لیسند ساغرها
نباشد بهره از اموال خود دنیاپرستان راصدف را تر نمی گردد گلو از آب گوهرها
نشان از کعبه مقصود دهد انگشت مکتوبمشکسته در تلاش نامه ام بال کبوترها
ز چشمم بسته رخت هستی خود خواب آسایشکف پهلوی من سیلی زند بر روی بسترها
به عالم کار می سازند اهل جود سایل راهمین آواز می آید به گوش از حلقه درها
منه در زیر گردون سیدا پهلوی راحت راچه آساید کسی در سایه این کهنه منظرها