شمارهٔ ۵۵۴
چرا به کلبه ام ای دلربا نمی آییبه سویم ای چمن دلگشا نمی آیی
به بنده خانه خود پا نمی نهی هرگزتو پادشاهی و سوی گدا نمی آیی
چو غنچه صد گره افتاده است در کارمتو پیشتر ز نسیم صبا نمی آیی
قدم ز بار غمت خم شدست چون محراببه پرسشم ز برای خدا نمی آیی
به جستجوی وصالت فتاده ام از پابه دستگیری من چون عصا نمی آیی
حیا اگر به خرام تو سد راه شدهکشیده باده برون از حیا نمی آیی
دلی که مهر تو دارد چرا نمی پرسیکسی که با تو بود آشنا نمی آیی
حصار عافیت شمع نیست جز فانوسچرا به خانه من بی ابا نمی آیی
شبی به کوی تو با صد نیاز خواهم رفتاگر تو در طلب سیدا نمی آیی