گنج

شمارهٔ ۵۵۳

۹ بیت
به سوی کلبه ام ای سیمبر نمی آییخبر نکرده چرا بی خبر نمی آیی
ز چشم من شده یی چون پری به شیشه نهانچه دیده یی که مرا در نظر نمی آیی
ز تشنگی لب من گشته خشک همچو صدفچرا ز بحر برون چون گهر نمی آیی
اسیر دام تو را نیست قوت پروازبه دستگیریی این مشت پر نمی آیی
به خانه ای که چو خورشید روی میاریطلوع تا نکند صبح برنمی آیی
کله شکسته و چون صبح سینه واکردهکمر گشاده ز موی کمر نمی آیی
به جستجوی تو گردیده سوده پا و سرمبه دیدن من بی پا و سر نمی آیی
به باغ دهر چو شبنم سفید شد چشممهنوز ای گل صدبرگ تر نمی آیی
به پرسش دل بیمار سیدای غریبچرا تو از همه کس پیشتر نمی آیی