شمارهٔ ۵۵۵
به خواب آمد مرا لیلی وشی چون سرو موزونیشدم بیدار هر مو بر سرم شد بید مجنونی
می گل پیرهن را با توجه شیر می سازمز قرص ماهتاب آورده ام بر دست صابونی
کجا می می کشیدی ای مه عاشق نواز منکه می آمد به گوشم تا سحر آواز قانونی
ز سودایت من دیوانه در هر خانه می رفتمبه چشمم می درآمد صورت لیلی و مجنونی
نمی بینند مهر و ماه و زهره روی آزادیمقید کرده اند امروز هر یک را به گردونی
گدا از مجلس دریا دلان لب خشک می آیدبه چشم او شده هر قطره آبی چشمه خونی
به کف تسبیح زاهد عقده همیان زر باشدبود مسواک او بر سر کلید گنج قارونی
ز احوال خراب سیدای خود چه می پرسیبود فرهاد در کوهی و مجنونی به هامونی