شمارهٔ ۵۵۱
تا لبت نام برآورده به شیرین سخنیطوطیان را به سر افتاده غم کوهکنی
گردبادم به بیابان شده ام سرگرداندامن دشت جنون است به دوشم کفنی
بسمل فتنه چشمان تو آهوی خطابسته زلف تو سوداگر مشک ختنی
بی تو گل چاک زده جیب حسینی بر دوشسرو پوشیده به یاد تو لباس حسنی
بی قراری ز من و از تو تماشا کردنبا تو خرگاه نشینی و به من بی وطنی
از نسیم سحر و بوی گل آزرده شویسنگ بر سینه زند پیش تو نازک بدنی
در چمن سرو ندارد قد رعنای تو راپیرهن زعفری و رنگ قبا یاسمنی
صف مژگان تو از صف شکنان برده گروترک چشم تو بود منظر راه زنی
طوطیان بر لب خود مهر خموشی زده اندچغد را داده فلک منصب شکرشکنی
خلق گیرند چو آئینه فولاد به زرهر که را هست به بر خلعت روئینه تنی
تابش نور مه از پرده برون می آیدرفته از دوش من اندیشه بی پیرهنی
میوه خلد کجا نعمت دیدار کجاسیب جنت نکند دعویی سیب ذژقنی
سیدا اهل هنر عزت دیگر دارندنرسد آهوی وحشی به غزال ختنی