شمارهٔ ۵۴۶
گل به سر بر زده و پا به حنا می آییسرو من از چمن نشو و نما می آیی
هر که از دور تو را دید جوان می گرددتازه روز چون خضر از آب بقا می آیی
گل کند غنچه صفت خنده خود را پنهانچون تو در پیرهن شرم و حیا می آیی
کوچه باغ نظرم گشته لبالب ز گلابعرق آلوده چو شبنم ز کجا می آیی
هر که در کوچه تو را دید مرا می گویدبی محابا به سر کوی بلا می آیی
ز غزالان حرم آهوی مشکین شده انددامن افشان ز بیابان خطا می آیی
کعبه و بتکده بر دامنت آویخته اندبه طواف دل بیچاره ما می آیی
خم شده قامتم از بار غمت چون محراببهر پرسیدنم از بهر خدا می آیی
سیدا بس که سبکروح تر از برگ گلیدر چمن پیشتر از باد صبا می آیی