شمارهٔ ۵۴۵
از کدامین چمن ای سرو روان می آییهمچو گل برزده دامان به میان می آیی
چین به ابرو زده چشم لبالب و غضبترکش ناز پر از تیر و کمان می آیی
ماه را پیرهن هاله به تن چاک شدهپرده بر روی کشیده ز کتان می آیی
آستین برزده و خنجر خونریز به دستای جفاپیشه به قصد دل و جان می آیی
بوی خون از سخن زیر لبت می آیدهمچو مینا به می آلوده دهان می آیی
می روی چون نگه از خانه برون چابک و چستزود می آیی و از دیده نهان می آیی
داغها دست به دامان تو آویخته اندمگر آتش زده بر لاله ستان می آیی
سیدا را به نگاه رم آهو دریابگر به دلپرسی صاحب نظران می آیی