شمارهٔ ۵۴۲
شمع بزمی و چو یوسف به نظر میآییاز کدام انجمن ای جان پدر می آیی
نیست مرغان چمن را خبر از آمدنتبس که چون بوی گل و باد سحر میآیی
سرو چون سایه نفس سوخته در دنبالتاز کجا برزده دامن به کمر میآیی
چهره افروخته پوشیده قبای گل ناربر سر سوختگان همچو شرر میآیی
هر کجا جلوه کنی سبز شود شاخ نباتهمچو طوطی مگر از کان شکر میآیی
پی نبردست کسی جای تو شبها به کجاستمی روی شام چو خورشید و سحر میآیی
تشنه گان را ز لب خود دم آبی ندهیگرچه سیرابتر از لعل و گهر میآیی
شبنم از روی تو می ریزد و گل می رویداز کدامین چمن ای غنچهٔ تر میآیی
سیدا پیکر خود فرش رهت ساخته استبامیدی که تو از خانه به در میآیی