شمارهٔ ۵۴۱
چون غنچه گر به جیب تأمل فرو رویدر رنگ و بوی همچو رگ گل فرو روی
رزق تو را کنند گهرهای آبدارگر چون صدف به بحر توکل فرو روی
در حشر بی رفیق مرو جانب صراطترسم که پا نهی به ته پل فرو روی
تمکین تو را چو نیست مکن بزرگی طلبچون کوه زیر بار تحمل فرو روی
آواز خود بلند در این بوستان مکناز شاخسار ناله چو بلبل فرو روی
شبنم صفت بکن به چمن مشق شبرویخواهی که در میان ز رو گل فرو روی
از زلف بخت من گره ای شانه باز کنتا چند در تصور کاکل فرو روی
گر بگذری به باغ به یاد مزلفانتا سینه در میانه سنبل فرو روی
ای سیدا ز تیغ نگاهش مپیچ سرترسم به زیر تیغ تغافل فرو روی!