گنج

شمارهٔ ۵۳۰

۹ بیت
مرا آورده بر سر لشکر سودا شبیخونیکه از هر قطره خونم سر برون آورد مجنونی
عجب نبود اگر مینا کند با خم سرافرازیکه خود را هر حباب باده پندارد فلاطونی
قدم از کوچه ارباب دولت کوته اولی ترکه از هر نقش پای من برآید چشمه خونی
نگردد رام عقل پیر تدبیر نفس گردنکشنمی افتد به قید این اژدها با هیچ افسونی
به چشم دام خواهد سرمه گردید استخوان مانباشد خانه صیاد ما را راه بیرونی
به یک مصراع نتواند کسی صاحب تخلص شدبه گلشن سرو هم دارد نمایان قد موزونی
خدایا خامه ام را معجز موسی کرامت کنکه از هر مشت خاکی سر برآرد دست قارونی
به ضرب تیغ نتوان کرد در فرمان بخیلان رانریزد بر زمین از زخم ایشان قطره خونی
چو مرغ نیم بسمل می تپم در خاک و می بیندز بی رحمی نمی گوید که بی من سیدا چونی