شمارهٔ ۵۲۹
مرا در بحر غم چون موج آب انداختی رفتیبه جسم لاغر من پیچ و تاب انداختی رفتی
شتاب آلوده وقت صبحدم رخت سفر بستیبه جانم همچو سیماب اضطراب انداختی رفتی
کرم فرموده احوالم نپرسیدی چه ظلم است اینهلاکم ساختی پا در رکاب انداختی رفتی
به لب مهری زدی چون غنچه گلشن ز مهجوبیبه رخ از سایه مژگان نقاب انداختی رفتی
ندارم بی تو ای کان ملاحت یک دم آرامیبه زخم من نمک همچون کباب انداختی رفتی
مه من پرده های چشم خود فرش رهت کردمبه خونم شستی و در آفتاب انداختی رفتی
به داغم مشک پاشیدی به خونم دست آلودیبه چشمم آتش افگندی در آب انداختی رفتی
نهادی رو به راه و وعده باز آمدن کردنمرا از انتظاری در عذاب انداختی رفتی
به می آلوده کردی گوشه دامان عصمت راکتان خویش را در ماهتاب انداختی رفتی
برآوردی خط و بر هم زدی اجزای عالم رانمودی روی و آتش در کتاب انداختی رفتی
به سوی سیدای خویش کردی گوشه چشمیبه یک پیمانه می مست و خراب انداختی رفتی