شمارهٔ ۵۳۱
مرا ای شعله خود در تاب و تب انداختی رفتیچو شمع آتش زدی چشم مرا بگداختی رفتی
نشستی بر سمند و آمدی احوال پرسیدیرسیدی همچو برق و ایستادی تاختی رفتی
نخواهد دید داغ سینه من روی بهبودینمک پاشیده بگذشتی کبابم ساختی رفتی
نشستی بر سر بالینم و سویم نظر کردیهمین مقدار بر احوال من پرداختی رفتی
چمن از گریههای سیدا دریای شوری شدتبسم کردی و حق نمک نشناختی رفتی