گنج

شمارهٔ ۵۲۲

۵ بیت
جان به لب آمده و نیست ز جانان مددیوقت من تنگ شد ای دیده گریان مددی
چین بر ابرو زده و جانب من کرد نگاهیار من بر سر جور آمده یاران مددی
روزگاریست که کارم به خدا افتادستنی تو را رحم بود نی ز حریفان مددی
رحم بر موی سفیدم کن و دستم برگیرپیر گردیده ام ای شاه جوانان مددی
سیدا تا دم محشر نه برآیم ز خمارگر نباشد به من از ساقی دوران مددی