گنج

شمارهٔ ۵۲۱

۹ بیت
برده در پیری دل از دستم جوان تازه‌ایبنده خود را خدا دادست جان تازه‌ای
ابرو و مژگان شوخش کار یکدیگر کنندترکش او را بود تیر و کمان تازه‌ای
قمریان را طوف گردن فوطه زاری شدهآمده در بوستان سرو روان تازه‌ای
می‌نویسم هرشب از هجران او طومارهامی‌کنم هر روز انشا داستان تازه‌ای
با تو نو دل داده‌ام زینهار آرامم مدهمی‌شود خوشدل کریم از میهمان تازه‌ای
از نی کلکم شکر ریزد به توصیف لبتطوطیی این بوستان دارد زبان تازه‌ای
از لب من عمرها شد می‌چکد آب حیاتتا گرفته بوسه‌ام کام از دهان تازه‌ای
چون نسیم امروز بیرون کرده از کنج قفسبلبل ما را هوای آشیان تازه‌ای
بر سر دست تماشا جای داده سیداآمده این شاخ گل از بوستان تازه‌ای