شمارهٔ ۵۱۱
نوخط من ز سفر تا به وطن آمدهایسرمه چشمی و در دیده من آمدهای
زلف شبرنگ تو دل برده ز سوداگر مشکرفتهای جانب هند و ز ختن آمدهای
قامت سرو خطت سبزه و رخسار تو گلچشم بد دور که چون صحن چمن آمدهای
در سر بادهکشان مغز پریشان شده استتا تو در بزم من ای پستهدهن آمدهای
ساکنان چمن از باغ گریزان شدهاندبهر غارتگری سرو سمن آمدهای
نافه را سرمه چشم سیهت سوخته استزده آتش به غزالان ختن آمدهای
کلبهام از رخت ای ماه چراغان شده استتا به دل پرسی پروانه من آمدهای
گفته بودی به تو پیمان روم و تازه کنمبر سر عهد خود ای عهدشکن آمدهای
طوطیان بر ورق آیینه تحریر کنندسیدا همچو قلم تا به سخن آمدهای