شمارهٔ ۵۱۲
چهره افروخته همچون گل باغ آمدهایساغر باده به کف تازه دماغ آمدهای
چه کنم تا به لبت راه سخن بکشایمتو که محجوبتر از غنچه باغ آمدهای
لالهزاری که دلم داشت خزان ساختهایبهر غارتگریی گلشن داغ آمدهای
گشتهای برق و به پروانهام آتش زدهایتند بادی شده بر قصد چراغ آمدهای
بلبل و فاخته را در قفس انداختهایتا تو ای سرو گلاندام به باغ آمدهای
تیغ خونین به میان سوده الماس به مشتزدهای زخم و به دل پرسی داغ آمدهای
سیدا بر سر اقبال خود از بخت سیاهسایه انداخته همچون پر زاغ آمدهای