گنج

شمارهٔ ۵۰۸

۷ بیت
تا ز پیش چشم من ای دشت‌پیما رفته‌ایآتشی افگنده ‌ای در دشت و صحرا رفته‌ای
سرمه چشمی و نور چشم از من برده‌اییوسف مصری ز آغوش زلیخا رفته‌ای
سبز می‌گردد نهال شوخ در هر سرزمینمی‌دواند ریشه شمشاد تو هرجا رفته‌ای
مانده‌ای در انتظارت همچو بیماران مرااز سر بالینم ای رشک مسیحا رفته‌ای
از چراغم آتش بی‌طاقتی گل می‌کنددر کدامین صحبت ای هنگامه‌آرا رفته‌ای
زردرویی می‌کشد خورشید از تنهارویزینهار غافل مشو از خود که تنها رفته‌ای
سیدا چون صورت دیوار گردیده است محوتا ز پیش رویش ای آیینه‌سیما رفته‌ای