شمارهٔ ۴۹۱
آمد بهار و رونق گلهای باغ کوبر سبزه ها طراوت و بر لاله داغ کو
مرغان کشیده اند سر خود به زیر بالبر سیر باغ بلبل ما را دماغ کو
از قمریان به گوش صدایی نمی رسدفریاد عندلیب و نواهای زاغ کو
ای باغبان چرا به چمن پا نمی نهیخاری که بود بر سر دیوار باغ کو
جز یک نفس نشاط جهان را مدار نیستپروانه رفت صبح دمید و چراغ کو
ای گلفروش غنچه صفت گشته یی خموشگل کرد زخم خار و زبان سراغ کو
بیهوده سیدا چه کشی منت از طبیبامروز مرهمی که خورد خون داغ کو