شمارهٔ ۴۹۲
آمده بهار و نشاء و نمای زمانه کوبر شاخ گل رواج به بلبل ترانه کو
خم بی دماغ و شیشه تهی سرنگون قدحبا ساکنان میکده اسباب خانه کو
از ناقه بلبلان به گلستان گداختندای باغبان به مرغ چمن آب و دانه کو
سرو از هجوم زاغ و زغن گشت پایمالای قمریی غریب تو را آشیانه کو
بر لوح خاک پادشهان این نوشته اندای آنکه بود بر سر تو شامیانه کو
از آه بی اثر چو نفس سینه ها پر استترکش لبالب است ز تیر و نشانه کو
فیضی که بود بر در ارباب جود رفتسرها که فرش بود در این آستانه کو
بر خون یکدیگر همه خلق تشنه اندرحمی که بود در دل اهل زمانه کو
دل گرمی سمندر و پروانه را نماندبر شمع سرکشی و در آتش زبانه کو
باد صبا ز طره سنبل کشیده دستکاکل بیجا و بر کف مشاطه شانه کو
ای سیدا به روی جوانان حیا نمانددر چشم بوالهوس نگه عاشقانه کو