گنج

شمارهٔ ۴۹

۱۳ بیت
نیست از تسبیح سیری سبحه زهاد راحرص مژگان است چشم دام این صیاد را
گردن تسلیم دارد تیغ سوهان بر قفامی کند کوته زبان خنجر جلاد را
آشنایان راست کوشش بر هلاک یکدگرتیشه فرصت یافت خورد آخر سر فرهاد را
برق وار آزاده از صحرای محشر بگذردنیست در دل باک از دریای آتش باد را
سرو را کرد است قمری در گلستان زیر دستبس که نبود امتیازی بنده و آزاد را
اهل دنیا آخر از عالم به حسرت می رونداز بهشت خود نباشد بهره‌ای شداد را
روح تن پرور ندارد از گرفتاری خبردر قفس هرگز نیاندازد کسی کلخاد را
پیش ازاین در ملک احسان بود شاهان را هجوماین زمان جویند راه عالم ایجاد را
اهل نخوت را نسیمی زود از جا می بردسهل بادی گردبادی گشت قوم عاد را
پیش او این می لرزد چو دست رعشه دارچشمه سیماب می سازد دل فولاد را
درد دل خسرو ز جوی شیر هر سو رخنه هاستتلخ داند کوه شیرین کار بی فرهاد را
از سر جرمم چو بگذشتی خطا بر من مگیربنده نتوان کرد از سر بنده آزاد را
ور شکست دل مرا کردست زلفش زیر دستسیدا با او که داد این سر خط بیداد را