شمارهٔ ۴۸
ای خاکمال سرو روان تو آبهاموج کناره کرد فریبت سرابها
فانوس سد ره نشود نور شمع راکی میشوند مانع حسنت نقابها
چشم تو را به خواب ندیدند مردمانبا آنکه رفتهاند به یاد تو خوابها
ای موج آب خضر کجا میروی که بازافتاده است بر رگ جان اضطرابها
عمریست نالهها رگ و پوست میکنندمطرب چه گفته است به گوش ربابها
از بس که در قلمرو فهم امتیاز نیستشد زیر مشق ما ورق انتخابها
مغرور سیم خود مشو ای چنگ عاقبتبر گردن تو کنده شود این طنابها
نزدیک آمدست که یاران بنا کننددیوارهای میکده را از کتابها
پیش دهان یار زبان لال میشودبیهوده رفتهایم به خود سر حسابها
میکرد یاد سوختگان چشم مست اوافگندهاند نعل در آتش کبابها
گفتم غبار خاطر دل شستوشو دهمپر شد ز خاک کاسه چشم حبابها
روی دلی ز ماهجبینان ندیدهامگرمی نمانده است درین آفتابها
دوران مرا به هوش نیاورد سیداشد مستیم زیاد از این احتسابها