شمارهٔ ۴۷
ماه من مست شراب ناب می بینم تو رالب به لب بر ساغر مهتاب می بینم تو را
از میان بوالهوس هرگز نمی آیی برونکشتی افتاده در گرداب می بینم تورا
هیچ کس را طاقت نظاره روی تو نیستپنجه خورشید عالم تاب می بینم تو را
در کدامین بزم امشب را به روز آورده ییجام می بردست مست خواب می بینم تو را
آستان کوی تو پیر و جوان را متکاستقبله ارباب شیخ و شاب می بینم تو را
سیدا آن سیمتن عزم کجا دارد که بازاضطراب آلوده چون سیماب می بینم تو را