شمارهٔ ۴۸۵
گردیده شمع بزمم بی آب و تاب بی توفانوس من فگنده کشتی در آبی بی تو
در بوستان چو شبنم آسایشی ندارمپرواز کرده رفته از دیده خواب بی تو
از مشرق لب بام خود را نمی نماییچون ذره بی قرارم ای آفتاب بی تو
بر روی غنچه و گل سیلی زند نگاهمخار است در دماغم بوی گلاب بی تو
دیوار آشیانم افتاده بر سر منعمریست خانمانم باشد خراب بی تو
تو همچو می نشسته در مجلس حریفانمن روز و شب در آتش همچون کباب بی تو
ای بی ترحم از من هرگز خبر نگیریبی من تو در تنعم من در عذاب بی تو
اسباب عشرتم را بر هم زدی و رفتیعهد و وفا شکسته چنگ و رباب بی تو
آتش زده صراحی بر خود چو شمع مجلسپروانه کرده خود را مرغ کباب بی تو
از چشم من چو سیماب آرام رفته بیرونیک ره نمی برآیم از اضطراب بی تو
پیچد به خود چو گرداب دریا به جستجویتبستند رخت هستی موج و حباب بی تو
سودای خط سبزت بر دست سیدا راکلکش ندیده هرگز روی کتاب بی تو