شمارهٔ ۴۸۴
هر شب چو شمع دارم سوز و گداز بی توچون کاکلت نماید شبها دراز بی تو
مرهم نهاده ناصور بر زخم سینه منبیماریم شد افزون ای چاره ساز بی تو
آئینه دل من افتاده از نظرهابر خاک تیره مالد روی نیاز بی تو
شبها ز بند بندم افغان برون برآیدچون نی شکسته حالم ای دلنواز بی تو
محراب از دو جانب بر روی من کشد تیغمسجد اگر درآیم ای قبله ساز بی تو
از رفتن تو افتاد در خانه من آتشچون داغ از دل من گل کرد راز بی تو
چون مرغ نیم بسمل کارم بود تپیدندر صیدگاه نازت ای شاهباز بی تو
احوال سیدا را از قمریی چمن پرسچون سبزه پایمال است ای سرو ناز بی تو