گنج

شمارهٔ ۴۸۲

۱۳ بیت
نمی نهم به تماشای گل قدم بی تونمی زنم به کسی همچو غنچه دم بی تو
کتابتی به تو انشا نمی توانم کردفتاده است ز انگشت من قلم بی تو
شدست کشورم از رفتن تو زیر و زبرگرفته ملک دلم را سپاه غم بی تو
به داغ سینه خود مرهمی که بگذارمفتیله می شود و می کند ستم بی تو
چو شمع شب همه شب سوختن بود کارمز دیده ریخته اشک و نشسته ام بی تو
به روی بستر خود خواب را نمی بینمچو چشم آهوی وحشی نموده رم بی تو
دل کباب من از جای برنمی خیزدنهاده آتش من سینه را به نم بی تو
خط غبار جمال تو بود سر خط منقلم شکسته و گم کرده ام رقم بی تو
ز رفتن تو هلالی شدست ماه تمامشدست نور چراغ سپهر کم بی تو
نمی کنند لبم تر ز چشمه زمزمنمی دهند مرا جای در هرم بی تو
چو شمع ماتمیان دود شعله آهمدر آسمان زده چون کهکشان علم بی تو
غلام حلقه به گوش تو قمریان شده اندچو طوق فاخته گردیده سرو خم بی تو
نمی کنی به لب خشک سیدا رحمیکشیده است ارادت ز جام جم بی تو