شمارهٔ ۴۸۱
نمی نهم به در باغ خلد پا بی تونمایدم به نظر کام اژدها بی تو
ز رفتن تو جنون روی بر من آوردهبه کوه و دشت گریزم ز آشنا بی تو
ز دوریی تو اسیرم بکنده زانومقید است به زنجیر دست و پا بی تو
ز پشت کلبه من آفتاب می گذردرمیده است ز کاشانه ام ضیا بی تو
کنند خنده به ناکامیم گل و غنچهز عندلیب به گوشم رسد نوا بی تو
فرو رفتن تو شده غنچه خسپ لاله و گلنکرده است چمن سینه بر هوا بی تو
ز گریه خانه به سیلاب دادم و رفتمز سوز دل زدم آتش به بوریا بی تو
چو سایه از ته دیوار خود نمی جنبمنمی روم من بیچاره هیچ جا بی تو
بهر زمین که گذارم قدم بسر غلتمخورم ز گردش افلاک پیش پا بی تو
مرا اگر به تماشای لاله زار برندبود به دیده من دشت کربلا بی تو
به فکر خواب سرم تا به روز می گرددشدست بالش من سنگ آسیا بی تو
فراق تو زده آتش به ساکنان چمننهاده اند چو گل سینه بر هوا بی تو
به سیدا نظر ای لاله رو نمی سازیگرفته چهره او رنگ کهربا بی تو